تبليغاتX
تنهایی
 
   
     
 
 
 

همیشه سعی کن به اونی که دوستش داری برسی ، به غیر از این مجبوری

به هر کی که رسیدی دوستش داشته باشی .

-----------------------

نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير ،

 می دانی که کوير بدون باران زنده است پس برو بمير!

-----------------------

وقتی به انتها می رسی و گمان می ‌كنی کسی نيست تا صدايت را بشنود ،

به ياد داشته باش خدا می تواند صدايت را بشنود .

-----------------------

قلبم آسمان ميشود به شوق تابيدن ستاره ی وجودت ،

  كاش از ميان تمام ستارگان ‌« سهيل » نمیشدی ...

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

و من امروز پرم از آموخته ها!

من آموختم که انسانها چه زود فراموش می کنند

و من آموختم که تو چه زود فراموش می شوی

هنگامی که نیاز داری به همراهی آنها

و تو چه زود فراموش می شوی

آنگاه که تنهایی

و چه زود فراموش می کنند

تمام لحظاتی را که همواره در غم و شادی کنارشان بودی

و تو چه زود فراموش می کنی

که آنها هم روزی خود فراموش خواهند شد

و چه زودتر فراموش می کنی

که خدا هرگز تو را فراموش نخواهد کرد!

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین .

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

 

یه روز بهم گفت: می‌خوام باهات دوست بشم؛ آخه می‌دونی! من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره فکر خوبیه؛ منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت: می‌خوام همیشه پیشت بمونم؛  آخه می‌دونی! من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره فکر خوبیه؛ منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه گفت: می‌خوام برم یه جای دور... جایی که هیچ مزاحمی نباشه؛ بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.  آخه می‌دونی! من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره فکر خوبیه؛ منم خیلی تنهام...

یه روز تو نامه‌اش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم.  آخه می‌دونی! من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره فکر خوبیه؛ منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم  آخه می‌دونی! من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره فکر خوبیه؛ منم خیلی تنهام...

حالا دیگ. و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که اون نمیدونه من هنوزم خیلی تنهام...

 

 

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم

تا به گوش تو برسانند .

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن

و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر تو نمی دانستی

قاصدکهای خیس از اشک می میرند ؟

 

 

 

 

 هميشه با همان ترانه اي که با آن اشک ميريختي ، اشک ميريزم و آرام مي شوم!

هميشه آن ترانه را گوش ميکنم و به ياد خاطرات با تو بودن مي افتم...

چقدر مرا آرام مي کند .... دلم را از غم ها و غصه ها خالي مي کند!

بغضي که گلويم را مي فشارد شکسته مي شود !

انگار همين چند لحظه پيش بود که درکنارم بودي....

گوش ميکنم به آهنگ دلنشين عشق ، و به ياد لحظات زيباي با تو بودن مي افتم!

به ياد آن لحظاتي مي افتم که اين ترانه را برايم ميخواندي....

گوش کن به زمزمه اين دل بي طاقت!

هميشه همان ترانه اي که هر روز آن را گوش ميکردي ، گوش ميکنم و با شنيدن آن لحظه به لحظه به يادت هستم....

از آغاز تا پايانش با چشمان خيس آن را گوش ميکنم!

مي خوانم همراه با ترانه ، گاهي وقتها با آن فرياد ميزنم!

فرياد ميزنم و اشک ميريزم و آنگاه که از فرياد خسته ميشوم آن را در دلم زمزمه ميکنم!

بيا گوش کن به زمزمه اين دل ...

ترانه تو ، آغاز دلتنگي هاي من است ....

ترانه تو ، صداي مهربان تو است ، ترانه تو لحظه زيباي در کنار تو بودن است....

بيا بخوان برايم ترانه عاشقي را ، بخوان تا آرام شوم ، بخوان تا لحظه اي دوباره همنشين اشکهايم شوم ، بخوان تا با تو بخوانم!

ميخواني ترانه عاشقي را ، ميخوانم با تو و گوش ميکنيم به زمزمه دلهايمان!

زمزمه ميکنم نام مقدست را ، همراه با دل و هم صداي ترانه تو

 

 

 

 

حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم        کم که نه ، کم کم و کم کم میخوریم

  آب میخواهم سرابم میدهند                عشق میورزم عذابم میدهند

     خود نمیدانم کجا رفتم به خواب           از چه بیدارم نکردی افتاب

        خنجر بر قلب بیمارم زدند                 بیگناهی بودم و دارم زدند

           سنگ را بستند و سگ آزاد شد           یک شب بیداد آمد ، داد شد

             عشق آخر ریشه زد بر ریشه ام          تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

                بس کن ای دل نابسامانی بس است      کافرم دیگر، مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم              عاقبت آلوده مردم شدم

   بعد از این با بی کسی خو میکنم         هرچه در دل داشتم رو میکنم

      درد میبارد چو لب تر میکنم              طالعم شوم است باور میکنم

          قفل غم بر درب سلولم نزن               من خودم خوش باورم گولم نزن

            من نمیگویم که با من یار باش           من نمیگویم مرا غمخوار باش

                من نمیگویم که خاموشم نکن             من نمیگویم فراموشم نکن

                      من نمیگویم دیگر، گفتن بس است       گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین  ,شاد باش          سته کم یک شب تو هم فرهاد باش

   آه در شهر شما یاری نبود                غصه هایم را خریداری نبود

        وای رسم شهرتان بیداد بود              شهر شما با خون ما آباد بود

            خسته ام از قصه های شومتان           خسته از همدردی مصنوعتان

                آسمان خالی شد از فریادتان              بیستون در حسرت فرهادتان

                   عشق از من دور، پایم لنگ بود          قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

                     گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود          تیشه، گر افتاد دستم بسته بود

هیچکش دست ما را باز نکرد ، نه       فکر دست تنگ مارا نکرد ، نه

   هیچکس چشمی برایم تر نکرد           هیچکس یک روز با ما سر نکرد

       چند روزیست حالم دیدنیست              حال من از این و آن پرسیدنیست

            گفت بر روی زمین زل میزنم             گفت بر حافظ تفعل میزنم

              حافظ دیوانه فالم را گرفت                یک غزل امد که حالم را گرفت

                  ما ز یاران چشم یاری داشتیم               خود غلط بود انچه میپنداشتیم

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

زندگی رويا نيست

زندگی زيبايي ست 

        می توان، بر درختی تهی از بار، زدن پيوندی.

 می توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهی بذری ريخت

            می توان، از ميان فاصله ها را برداشت 

                            دل من با دل تو،

                هر دو بيزار از اين فاصله هاست

 

                    

 

           من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم

 

        پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند

 

                    آرام گل بگو گل بشنو

 

   هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 

            شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

 

         شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 

                 بر درش برگ گلي ميكوبم

 

          و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

 

          اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

 

    تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
  برای افزایش امار بازدید کنندگان میتونید به لینک زیر بروید و ثبت نام کنید.

 

http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=alireza8s

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

 

لحظه هاي دلتنگيم را مي سرايم

لحظه هاي با تو بودن در عين بي تو بودن

لحظه هاي جاويد ذهنم را مي گويم

لحظه ها يي که ياد تو ميهمان دل شکسته ام است

دلي که روزي هزار بار مي شکند

از دوري از فراق از انتظار

مي داني چه مي گويم تنها تو مي داني

تو مي داني و تنها تو مي داني

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

عجب سوزنده ما را آتش عشق
آتش عشق
آتش عشق
تمام شعله های سرکش عشق
سرکش عشق
سرکش عشق
عشق عشق عشق عشق
بغیر از عشق ما را پیشه ای نیست
پیشه ای نیست
پیشه ای نیست
زبان و روح را اندیشه ای نیست
اندیشه ای نیست
اندیشه ای نیست
اگه عشق نباشم نیستم من نیستم من
نمیدانم هستم ،کیستم من کیستم من

و بر ساز و برگ زندگانیی
تمام شعر و آهنگ جوانی

نوشتم بر تن سرخ شقایق
من و عشق و من و عشق و من و عشق
عشق بانی مناجات من است
عشق همه ذرات من است
عشق عشق عشق عشق
عشق عشق عشق عشق
بدون عشق میل خوندنم نیست
بدون عشق شور موندنم نیست
اگر در بارگاه دل نشینم
درون هر جونه عشق بینم
عشق عشق عشق عشق

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
  Image hosting by TinyPic

 

با تمام وجود دوستت دارم.حالا تو باور نکن.

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوست داره
وقتي نااميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي پرازسكوت شدي به ياد بياركسي روكه به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بياركسي روكه توي دلت كلبه ساخته
وقتي چشمات تهي ازتصويرم شدبه يادبياركسي روكه حتي توي عكسش بهت لبخندميزنه
وقتي جايي نشستي كه كنارت خالي بودبه يادبياركسي روكه توي آغوشت جامي گرفت
وقتي به انگشتات نگاه كردي به يادبياركسي رو كه دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
و وقتي شونه هات خسته شدبه يادبياركسي روكه هق هق گريش شونه هاتو ميلرزوند

جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سي پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم ر

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه قلبت پـاك است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

    برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزوهايم است  

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه قلبت پـاك است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

    برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزوهايم است  

 

 

 

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

                              

      

 
 
   |    نوشته شده توسط علیرضا
 
 
 

چه زیباست برای توماندن

وبه پای توسوختن وچه تلخ وغم انگیزاست

دورازتوبودن

برای توگریستن وبه عشق ودنیای تونرسیدن

ای کاش می دانستی بدون توزندگی چه ناشکیباست

                                                   

هرکسی اومدپیشم یه ذره جاتونگرفت

هیچ ادایی جای اون نازوادات ونگرفت

پیش هرنقاشی رفتم تورونقاشی کنه

روی هر بومی کشید رنگ چشاتونگرفت